X
تبلیغات
عشق منی تو

عشق منی تو

خداي من دل به تو مي سپارم عشق مني تو.

راه بهشت/ خرید شوهر/ خدا چه می خورد

راه بهشت

 مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي

  فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو

  جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

 پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌

 ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني

 باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو

  به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

 دروازه ‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

 - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

 دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد

 بنوشيد."

 - اسب و سگم هم تشنه‌اند.

 نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

 مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد

  و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه

 ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز

 مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود،

 احتمالأ خوابيده بود.

 مسافر گفت: " روز بخير!"

 مرد با سرش جواب داد.

 - ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

 مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

 مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

 مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيدبرگرديد.

 مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

 - بهشت

 - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

 - آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

 مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط

 باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

 - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه

 حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 بخشي از كتاب "شيطان و دوشيزه پريم "

------------------

خرید شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”

پس به طبقه ی بالایی رفتند…

در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”

دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”

دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…

طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”

پس به طبقه ی پنجم رفتند…

آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”
------------------------------------------

خدا چه می خورد؟


حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:
        
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

 وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
 
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

 و او حکایت بازگو کرد.

 غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
 
وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

 - غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

 -  آفرین غلام دانا.
 
 - خدا چه میپوشد؟

 - رازها و گناه های بندگانش را

 - مرحبا ای غلام

 وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
 
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

 غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
 
- چه کاری ؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به
 
درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
 
وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

 و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

 و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

 پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 14:35  توسط يه دختر  | 

دلتنگی/هوش و زکاوت ایرانی/ پلیس و جایزه/ قوانین کاربردی

دلتنگی

ما كسايي كه به فكرمون هستن رو به گريه مي اندازيم.
ما گريه مي كنيم براي كسايي كه به فكرمون نيستن.
و ما به فكر كسايي هستيم كه هيچوقت برامون گريه نمي كنن.

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.
اگه اين رو بفهميم،

هيچوقت براي تغيير دير نيست.

-----------------------------------------------------------------------

 امان از ما

 همين چند هفته پيش بود که يک ايراني داخل بانک در منهتن نيويورک شد و يک شماره از دستگاه گرفت.

  وقتي شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش کارشناس بانک رفت

و گفت که براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يک وام فوري بمبلغ 5000 دلار داره

کارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي داره..

و مرد هم سريع دستش را کرد توي جيبش و کليد ماشين فراري جديدش را که دقيقا جلوي در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئيس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط براي دو هفته

کارمند بانک هم سريع کليد ماشين گرانقيمت را گرفت و ماشين را به پارکينگ بانک در طبقه پائين انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86  دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد. این خط رو دوباره بخون

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئيس بانک گفت " از اينکه بانک ما رو انتخاب کرديد متشکريم"

و گفت ما چک کرديم ومعلوم شد که شما يک مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يک سوال برام باقي مانده که با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين که 5000 دلار از ما وام گرفتيد؟

ايروني يه نگاهي به کارشناس بيچاره کرد و گفت:

  تو فقط به من بگو کجاي نيويورک ميتونم ماشين 250/000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر با هزینه فقط    15.86  دلار  پارک کنم ؟ ! ! !

--------------------------

 پليس براي بستن کمربند ايمني جايزه مي دهد

توجاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده ۱۰۰ هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟

.

.

.

.

.

.

مرد میگه: می رم گواهینامه می گیرم . زنش سریع میگه: جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه . بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟ یه صدا از صندوق عقب می یاد : از مرز رد شدیم یا نه؟

-----------------------

قوانین کاربردی در زندگی امروزه

قانون اول ، قانون گاو

گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده ، کاری نداره کسی چی میگه ! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه ، چون بهترین شاخ زنها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند . 
برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری ، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی ، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که " الان ساعت ملاقات هست؟ " یا این که " می‌تونم برم تو؟ " اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه ، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره !!! این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره ، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی ، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن . در کل این قانون (قضیه) در جوامعی که فضولی در کار دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد .

قانون دوم ، قانون سگ

سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید ، اگر کل نان را جلوش بندازید ، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه ، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید .
مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه ، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه ، شاکی میشه و فحش میده ، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه ، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید. مثلا هفته اول سایت پلان ، به همراه پلان اولیه ، هفته دوم پلان نهایی و الي آخر ! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ ، کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته !!!

قانون سوم يا قوانين الثلاثه يا قوانین خر

قانون اول :

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.
نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که : این ، یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره ، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه ، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه !!!

قانون دوم :

هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد . آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه گیری:خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.

قانون سوم :
هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته ، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند . 
نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید ، به بازی " بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم ، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 11:45  توسط يه دختر  | 

درخواست سیانور/ هیچوقت به یك زن دروغ نگوئید

 درخواست سیانور

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره

  داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟

  خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه

  چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید!

 این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه!

نه خانوم، نه شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.

 

بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟

----------------------------------------------

 هیچوقت به یك زن دروغ نگوئید

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"
ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 9:3  توسط يه دختر  | 

مادر/مرید/عشق خر

عشق مادر

چند سال پيش ، در يک روز گرم تابستان ، پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد
و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش مي کرد و از شادي
کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي پسرش شنا مي کرد. مادر
وحشتزده به سمت درياچه دويد و با فريادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند
ولي ديگر دير شده بود.

تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد، مادر از راه رسيد و از
روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي کشيد ولي عشق مادر
آنقدر زياد بود که نمي گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزي که در حال عبور
از آن حوالي بود ، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم
بر سر تمساح زد و او را فراري داد.

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا کند. پاهايش
با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش
مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه مي کرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان
دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد ، سپس با غرور
بازوهايش را نشان داد و گفت ،

" اين زخمها را دوست دارم ، اينها خراشهاي عشق مادرم هستند."




*گاهي مثل يک کودکِ قدرشناس،
خراشهاي عشق خداوند را به خودت نشان بده
خواهي ديد چقدر دوست داشتني هستند*
----------------------------------------------------------

مرید و مرشد

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....

 

 سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشر فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده  و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

 

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

 

نتیجه:

 هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

-------------------------------

عشق خر

آهو خيلي خوشگل بود. يك روز يك پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟

.آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتكش

.پري آرزوي آهو رو برآورده كرد و آهو با يك الاغ ازدواج كرد

.شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاكم جنگل رفتند

حاكم پرسيد: علت طلاق؟

.آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره

حاكم پرسيد: ديگه چي؟

.آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتك مي اندازه

حاكم پرسيد: ديگه چي؟

.آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله

حاكم پرسيد: ديگه چي؟

.آهو گفت: مشكل مسكن دارم, خونه ام عين طويله است

حاكم پرسيد: ديگه چي؟

.آهو گفت: اعصابم را خورد كرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي كنه

حاكم پرسيد: ديگه چي؟

.آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي كنه و عرعر مي كنه

حاكم پرسيد: ديگه چي؟

.آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانكن ها مي موني

حاكم رو به الاغ كرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟

.الاغ گفت: آره

حاكم گفت: چرا اين كارها رو مي كني ؟

.الاغ گفت: واسه اينكه من خرم

.حاكم فكري كرد و گفت: خب خره ديگه چي كارش ميشه كرد

.نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت كنيد

.نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را كور نكند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 8:58  توسط يه دختر  | 

چیزی که عوض داره گله نداره/ داستان

چیزی که عوض داره گله نداره

     جانی ساعت ۲ از محل کارش بیرون آمد
و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود،
تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.

چند رستوران گرانقیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود :
” ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”،
جانی معطل نکرد و داخل رستوران شد
و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.

گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد
و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:
” ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:
” خودشان می فهمند که من نخوردم!”
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق
و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت :
۱۵ دلار و ۱۰ سنت.

جانی معترض شد
” ولی من هیچکدومو نخوردم!”
و مرد پاسخ داد
” ما آوردیم می خواستین بخورین!”
جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود،
سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت
و وقتی متصدی اعتراض کرد گفت:
” من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”
متصدی گفت :
” ولی ما که مشاوره نخواستیم؟!
” و جانی پاسخ داد :
”من که اینجا بودم می خواستین مشاوره بگیرین!”
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.

-----------------------------------------

داستان

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.
جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.
بچه ها همگی با ادب بودند.
دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟
پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!
متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.
معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.
حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.
بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم...  

بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم. جانسون

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:9  توسط يه دختر  | 

دوچرخه

وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی!

 اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه که دستت رو دراز کنی و بزنی پس کلش.

-------------------------------

دوچرخه

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده .
 

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی .
دوستار تو
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده .
بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده....!!
بابی 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 15:23  توسط يه دختر  | 

نقش زن/ عيب كوچولوي عروس خانوم/بهشت و جهنم

مي‌گويند زن‌ها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايي دارند

ساعد مراغه‌اي از نخست وزيران دوران پهلوي نقل کرده بود:

  زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وي با بي‌اعتنايي تمام سري جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!»

گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايي حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلاني نخست وزير است..... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌هاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت: «خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي!!!»

-----------------------------------------

عیب کوچولوی عروس خانوم

جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است!

پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود!

جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد!

پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد!

جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است!

پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد.

جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است!

پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد!

جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد!

پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد

-------------------------------------------------

جهنم و بهشت

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد  وشب لذت بخشی داشتند..

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...

امروز دیگر تو رای داده‌ای».

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 9:54  توسط يه دختر  | 

راه حل/ گربه/انسانیم

راه حل

به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسيدم شما چطور
مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟
روان ‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چاي خورى، يک
فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد... شما مي‌خواهيد
تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
    ............ ......... ......... ......... ......... .........
......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
......... ......
1- راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست.
2- در حل مشکل و درهنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود. درحکايت
فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي
3- همه راه حل ها هميشه در تير رس نگاه نيستند.

------------------------

گربه

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.
یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین. بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: " اون گربه کره خر  خونس؟" زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم

-----------------------

هنوزانسانیم

  کاش ما تجربه ای می کردیم،  شستن چشم از اشک، بردن غم از دل، همدلی کردن را !!!

کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست،

اخم بر چهره بسی نازیباست.

 بهترین واژه همان لبخند است که از لبهای همه دور شده است!

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوزانسانیم .

قبل از آنی که کسی سر برسد ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم.

شاید این قفل به دست خود ما باز شود!

کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد تا که بیدار شود خاطره آن پیمان

و کسی می آمد

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقش را دور زمان می سازد

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین،

نکند آخر کار،

قالی زندگیت را نخرند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 10:40  توسط يه دختر  |